محمد غازي ملطيوي
26
روضة العقول ( فارسى )
أعطيت طاعة أهل الأرض كلّهم * فأنت ترعاهم و اللّه يرعاكا چون لفظ عزيز شاه در طلب فضايل شاهد عدل يافته آمد ، جهت اتمام كتاب به عودت اجازت خواسته شد . با خاطرى منشرح و املى منفسح به ملطيه كنفها اللّه بازگشتم ، حوايل زايل و هوس به اتمام كتاب مايل ؛ چون به ملطيه رسيدم ، تتميم كتاب را مهمّ داشتم متوكّلا على اللّه فى التّلفيق مرتقبا من عنده حسن التّوفيق ، باقى اين كتاب مبارك پيش خاطر آوردم ، و معانى معين و مبانى متين آن بر خاطر عرض دادم ، و به جدّى تمام و جهدى بغايت در تشذيب معانى و تهذيب نكت آن استقلال نمودم ، و به تأييد خداى و دولت شاه و مساعدت فضيلت آن را تمام كردم . و عادتى قديم و قاعدهاى معهود است كه چون فرزند به وجود آيد پدر او را نام نهد ، و چون مدّت او امتداد يابد ، جهت تهذيب شمايل و تحصيل فضايل او را به معلّم سپارد ، و معلّم چون كمال فطانت و شمول فراهت او ببيند ، به نامى كه او را پدر نهاده باشد ، راضى نشود ، او را لقبى ارزانى دارد ، تا بدان لقب مشهور اقطار و مذكور اخيار گردد . من نيز چون مرزباننامه را [ a 6 ] بدان معانى لطيف و مبانى شريف يافتم عارى از حليت عبارت و عاطل از زيور جهارت ، او را زيورى بستم كه چندانكه عمر عالم است از بذاذت ايمن باشد ، و از رثاثت مسلّم ؛ بدين سبب او را روضة العقول لقب دادم كه اگر مقبول راى سلطان قاهر گردد همان گويم كه اعشى گفت و دعبل ، و اگر مردود گردد : بسوزم كلك و بشكافم انامل . از آنكه چون مقبول شاه شود ، عرايس عوانس خواطر فضلا را شاه شود ، و مرشد راصد و مقصد ناشد گردد . و خمول و خمود آن را اشتعال و اشتهار حاصل آيد ، امّا در ابتدا چون در سخن شروع كردم ، در عبارت وصف و موصوف مىآمد ، چنان كه سعادت كامل و سيادت شامل طايفهاى از حليت فضيلت عاطلاند و از كيفيّت درايت غافل ، در وقت ايراد وصف و موصوف مىگويند سعادت كامله و سيادت شامله ، و آن خطاست ، سبب آنكه اگرچه الفاظ تازى است ، امّا تركيب پارسى